خرید بک لینک
گمان من این است طرفداران «اسلام رحمانی»، ادعای خود را از «لیبرالیسم غربی» نگرفتهاند؛ بلکه از خود متن دینی میتوان «اسلام رحمانی» را برداشت. اسلام رحمانی، اسلام در مقام عمل است نه باور و نظر. تقسیم انسان را به خودی و غیرخودی را تا جایی که دیگری به تجاوز و تعدی دست نبرد، عملاً کاری ندارد. آیات ۸ و ۹ سوره ممتحنه را نگاه کنید: لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَ

برچسب: يامن سبقت رحمته غضبه, نویسنده: آتنا اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:34

یادم نیست چه سالی؛ اما راهنمایی بودم. نیمهٔ اول دهه هفتاد میشد. یاسوج تیم فوتبالی داشت به اسم فجر. قهرمان اُستان شده بود و رفته بود مسابقات جام حذفی کشور. فجر یاسوج را همه حمایت میکردند و تیمهای دیگر بویراحمد بازیکنان خوبشان را داده بودند فجر. یادم است برق شیراز، ذوب آهن اصفهان و یکی دو تیم خوب را شکست داده بود. نیمهنهایی با تراکتورسازی بازی داشت. در تبریز ۲-۱ باخت و بازی برگشت در یاسوج بود. فجر اگر ۱-۰ میبرد، میرفت فینال. هیچ بعید نبود. بازی که شروع شد، چند تماشاگر سنگ انداختند. یادم است چند بار بازیکنان و مربیان فجر آمدند و خواهش کردند که

برچسب: نویسنده: آتنا اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:34

مجلس ششم، محمدحسین فرجنژاد گفت بیا برویم تهران رأی بدهیم. همحجرهای بودیم توی مدرسهٔ امام باقر نیروگاه. فرجنژاد عشق صهیونیست و فراماسونری و ... بود. الان هم اینور آنور کارشناس همین چیزهاست و حتی کتابی دارد به اسم اسطورههای صهیونیزم در سینما -یک چنین چیزی- پسر خوبی است. آن زمان با هم میرفتیم هیئت پناهیان. من پناهیان را به خاطر روضهها و مناجاتخوانیاش دوست داشتم و فرجنژاد به خاطر تحلیلهایش و گفتههایش. هنوز فایلهای مناجاتخوانی پناهیان را دارم و هنوز دوستشان دارم. رفتیم تهران و رأی دادیم. صندوق توی یک کانتینر کنار خیابان بود.

برچسب: نویسنده: آتنا اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:34

این سالها بارها عکس بابارجب را دیده بودم. هیچگاه نتوانستم چند ثانیه نگاهش کنم و چشمهایم را میچرخاندم. نمیدانم چرا. اما میدانم هرچه بود، در دلم سراسر احترام او بود. صورتش ویران شده بود. گفتهاند همسایهها مجبورش کردهاند خانه را عوض کند. بچهها میترسیدند. حتی آنهایی که او را قهرمان میدانستند، نمیتوانستند به صورتش خیره شوند. بابارجب شهید شد. دیروز که شنیدم، اولین بار توانستم به عکسهایش خیره شوم و ببینمش. توی همان صورت ویران، میتوانی شادی را کشف کنی. عکسهایش را اینور آنور پیدا میکنم و میبینم. هنوز همان ترس کودکانه از چهرهٔ و

برچسب: نویسنده: آتنا اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:34

اول: برای کتاب درسی احمد، باید خرداد ثبتنام اینترنتی میکردم، ثبتنام کردم؛ اما درخواست ثبت نشده بود. اول سال کتاب گیرش نیامد. در این بخش من هم مقصر بودم. دوم: در همان سامانه اینترنتی، امکانی بود که کتابها را پستی بخریم. کتابها را سفارش دادم تا پست بیاورد. اما جناب پستچی اشتباهی بردهبود جای دیگر تحویل داده بود و رفته بود. خوشبختانه شماره روی بسته پستی بود و گیرنده اشتباهی زنگ زد و رفتیم گرفتیم. سوم: بسته را که باز کردم، فاکتور خرید بود. کسی زیرش را امضا کرده بود و مهر زده بود «کنترل شد». کنترل شد را که دیدم، توی دلم گفتم، اشتباهی کرده است. کتاب

برچسب: مشتی از خروار, نویسنده: آتنا اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:34

صفحه بندی